|
دوســـــتت دارم خیــــلی زیـــاد ...
......بگــو با دیــگران بودیــم رفتــیم......
یک بار خواب دیدن تو... به تمام عمر میارزد پس نگو... نگو که رویای دور از دسترس، خوش نیست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولی دل دریایست... تاب و توانش بیش از اینهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد ... باشد... چهارشنبه 13 دی1391 | 0:23 | هـــــــانــــیــــه |
سفرکرده کجا رفتی، چراتنها؟ چرا بی من؟ نگفتی سخته دلتنگی؟ نگفتی زوده این رفتن؟ به دنبال چه پایانی خلاف جاده ایستادی؟ چرا تا عادتت کردم به فکر رفتن افتادی؟ چرا باید به تنهایی دوباره بی تو برگردم!؟ کجای قصه بد بودم؟ کجای قصه بد کردم؟ ... سه شنبه 23 خرداد1391 | 10:58 | هـــــــانــــیــــه |
با دوست دخترم بودم . دستم تو دستش ... . پلیس دیده میگه دوست دخترته !؟؟
آب قطع شده بود. بعد که وصل شد یه آب زرد از شیر میومد. دو دستی زدم تو سر خودم یه اه از ته دل کشیدم. دوستم تو خونه خوابیده بود داداشم از راه اومده میگه خوابه؟ لیزر انداختن تو صورت رحمتی، خیابانی میگه قطعا اون شخص تو استادیومه ! رفتیم بلیته کانادا بگیریم زنه میگه سیاحتیه؟ تو خیابون جا گرفته بودم واسه پارک ماشین برا عموم.. سه شنبه 18 بهمن1390 | 12:51 | هـــــــانــــیــــه |
باید که کمی باز تحمل بکنیم
با طرح تحول شدم از غم آزاد
چون طرح تحولات انجام شده
ای دولت مهر طرح تو شیرین است
از همت او حذف شده یارانه
سه شنبه 18 بهمن1390 | 12:50 | هـــــــانــــیــــه |
باید که کمی باز تحمل بکنیم در عرصهی اقتصاد خود گل بکنیم! گور پدر تورم و این حرفا ای دوست بیا تا که تحول بکنیم با طرح تحول شدم از غم آزاد چون طرح تحولات انجام شده ای دولت مهر طرح تو شیرین است از همت او حذف شده یارانه سه شنبه 18 بهمن1390 | 12:49 | هـــــــانــــیــــه |
یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسی اش بود، بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد. . .
اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد... و بعد هم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه ... روزها از پی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت "من هم تو رو دوست دارم ، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت" اگر منو بخشیدی، بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن... ولی پسر دانشجو هیچوقت برنگشت و باهاش حرف نزد. چهار سال آزگار گذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند... اما پسر در عشق دختر سوخت ولی دیگه طرف دختره نرفت.!!
دوشنبه 28 آذر1390 | 12:16 | هـــــــانــــیــــه |
گـاو مـا مـا می كرد.!!! گوسفند بــع بــع می كرد!!! سگ واق واق می كرد..!!! و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی؟ شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود.حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید. ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبری و مسافران قطار مردند. الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
شنبه 28 آبان1390 | 13:9 | هـــــــانــــیــــه |
حسنی نگو جوون بگو گلی چرا میبره میری؟؟ در واشد و پریجه
نه کار داری!نه مال داری!فقط هزار خیال داری حسنی یهو مثه جت حسنی اومد موهاشو شنبه 28 آبان1390 | 13:8 | هـــــــانــــیــــه |
شراب خواستم گفت؛ ممنوع است!! اغوش خواستم،ممنوع است!! بوسه خواستم،ممنوع است!! نفس خواستم،ممنوع است!! حالا از پس ان همه سال دیکتاتوری عاشقانه با گلاب امده است بر سر خاکم، و به اغوش میکشد با بوسه سنگ سرد مزارم را و در حسرت نفس های از دست رفته به ارامی اشک میریزد!!! یکشنبه 3 مهر1390 | 8:29 | هـــــــانــــیــــه |
شنبه 22 مرداد1390 | 10:42 | هـــــــانــــیــــه |
|
||
| .: طراحي قالب وبلاگ : نايت اسکين :. |